برگ سی و یکم
سلام عزیز دلم
امشب تولد حضرت محمد (ص) ، پیغمبر مهربونی هاست گلم .... مامان افتخار این رو داشته که به زیارت
حرم پاکش بره ...یادش بخیر ... خیلی دلم هوای مدینه رو کرده ،دیدن گنبد خضرااااااااااااااای پیغمبر ...![]()
عزیزکم میخوام برات از سفرم بگم و از مهربونی پیغمبر (ص).... سال 91 بعد 5 سال انتظار بالاخره اسمم
واسه حج عمره در اومد ،سفری که به بهترین سفر عمرمممم تبدیل شد
.....البته من بدون بابایی
رفتم چون زمان اسم نویسی مجرد بودم و وقتی اسمم دراومد متاهل ، کاریش نمیشد کرد باید بدون
بابایی میرفتم .... با مامانی (مامانه من) و مامان بزرگ و بابابزرگ مامان و خاله های مامان رفتیم ......
یادمه روزایی که مدینه بودیم چند بار تو ساعتایی که روضه رضوان رو واسه خانوما باز میکردن با مامانم اینا
رفتیم زیارت ولی اینقدر که شلوغ بود و همه همدیگه رو هول میدادن حتی نتونستم دو رکعت نماز صحیح
بخونم ، یه شب که شب تولد حضرت فاطمه بود من نیت کردم برم مسجدالنبی ،روضه رضوان ... هر چی
به مامانم گفتم باهام بیاد گفت خسته هست و نمیتونه بیاد ، من تصمیم گرفتم خودم تنها برم ، با اینکه
شب بود و میترسیدم تنها برم ولی توکل کردم بر خدا و راه افتادم ، ساعت 9.30 شب روضه رضوان باز
میشد من چند دقیقه دیر رسیدم ، هر جا رو که نگاه کردم دیدم ایرانیها نیستن ...با خودم گفتم یا حضرت
محمد من این همه راهو تنها اومدم خواستم امشب کنار حرمت باشم ، منو ناامید نکن ....خلاصه رفتم از
راهنمای کشور ترکیه پرسیدم ، ایرانی ؟؟ با انگشتش یه جایی رو اون دور اشاره کرد ، من گروه ایرانیها رو
دیدم ، دویدم تا بالاخره بهشون رسیدم ..... آخه میدونی مامان ، روضه رضوان که به گفته پیغمبرمون
باغی از باغهای بهشته ، و فاصله بین خونه پیغمبر تا منبرشون رو شامل میشه ، رو در روز فقط توی
ساعتهای خاصی واسه خانوما باز میکنن و کشورهای مختلف رو به نوبت بهشون اجازه ورود میدن ..... من
به گروه رسیدم و رفتم جلوی ورودی حرم تو صف اول نشستم ، تو اون مدت به گنبد خضرا نگاه میکردم و
اشک میریختم و با آقا دردو دل میکردم ...... خانوم راهنما که عرب بود ولی فارسی خوب حرف میزد شروع
کرد درباره مسجدالنبی گفتن ، اینکه پیغمبر رو کجا دفن کردن ، منبرشون کجاست ، بلال از کجا اذان
میگفته ، ستون توبه کجاست و ... دفه های قبل که رفته بودم به خاطر ازدحام جمعیت نتونسته بودم این
جاها رو ببینم فقط تونسته بودم 2 رکعت نماز نصفه و نیمه بخونم .... خلاصه به ما اجازه ورود دادن ....
جمعیت هجوم آوردن و منو هم با خودشون بردن ، یه لحظه دیدم که نزدیک حرمم، جایی که مدفن پیغمبر
هست ..از اون سمتی که ما رو برده بودن جلوی مدفن پیغمبر کتابخونه گذاشتن و یه پارتیشن هم جلوش
گذاشتن که دستت به کتابخونه نرسه ....من اگه خودمو خم میکردم و دستمو هم دراز میکردم دستم به
کتابخونه میرسید (که البته اجازه این کارو نداشتیم) یعنی اینقدر نزدیک بودمممم
.. خیلی حس خوبی
اون لحظه داشت .... خوشحال بودم از اینکه پیغمبر صدای منو شنیدن و بهم اجازه دادن تا نزدیک حرم
برم .....اون حس قشنگ رو تا آخر عمرم فراموش نمیکنم . فردای اون روز سوار ماشین بودیم یادم نیست
کجا میرفتیم ، آخرین روزی بود که تو مدینه بودیم ... همینطور که از خیابونای مدینه میگذشتیم یهو به خودم
اومدم دیدم دارم یه چیزی زمزمه میکنم : ممنون واسه پناه گرم شونت .... ممنون واسه نگاه عاشقونت
..... به خودم گفتم دیوونه این چیه داری میخونی ؟؟؟؟یه آهنگ به اسم ممنونم ، الان هم هر وقت بهش
گوشمیدم یاد اون لحظات میفتم ...
وقتی مکه بودم روز آخر فهمیدم ، نزدیک مسجد الحرام یه ساختمان که الان کتابخونه هست ، خونه پدری
حضرت محمد (ص) بوده خونه ای که ایشون توش به دنیا اومدن .... خیلی دلم میخواست برم جلو و دعا
بخونم ولی دعا خوندن و نماز خوندن نزدیک کتابخونه ممنوع بود .
.... خوش به حال کسایی که الان مکه
یا مدینه هستن ..
عزیزم ، صبح روزی که میخواستیم مدینه رو ترک کنیم با گروهمون رفتیم مسجدالنبی ، توی حیاطش بین
بقیع و گنبد خضرا ایستادیم و همه با حضرت وداع کردن ، یادمه هنوز ماه توی آسمون بود ، گفتم پیغمبرم
من دارم از جایی ماه رو تماشا میکنم که روزگاری شما از اینجا ماهو توی آسمون میدید ، گفتم پیغمبر
مهربونم من با شما وداع نمیکنم چون میخوام دفعه دیگه با شوهر و بچه ام بیام زیارتتون... مامان اونجا تو
رو از حضرت خواستممممم ، خونه خدا هم که بودم بارها و بارها تو رو از خدای مهربون خداستممممم ،
وقتی بدنمو به دیوار کعبه میچسبوندم ، وقتی که بی اختیار اشک از چشمام سرازیر میشد ، وقتی که تو
اون حالت میگفتم الهی العفووووووووووووووووووو ، تو رو از خدا میخواستم...... وای که چه حس نابی بود
اون لحظات ..........![]()
![]()
![]()
مامان ، امیدوارم خدای بزرگ و مهربون تو رو به زودی به من هدیه میده و من و تو و بابایی میریم
به زیارت خونه خدا و همینطور مسجدالنبی پیغمبر .......... مطمئنممممممم به زودی اون روز
میرسهههههههههههه مامان ![]()
![]()
انشالا این سفر قسمت همهههههههههه دوستای خوبم بشهههه
... تو این روز عزیز ما رو هم دعا کنید که محتاجیم به دعااااااااااااااا .![]()
![]()
....انشالا هممون عیدیهامونو بگیریمممم![]()


برگ سی و یکم
